مردها زیتون می چیدند
دخترم گوشه لباس آبی اش را
سرِ انگشت می چرخاند
و خورشید در حیاط خلوت
لب هایت خیس لیمو بود
در رودبار نگران بودم
نگران پوست زمخت دستم
نگران خواب هایی که از زنان ترکمن می بینم
در رودبار
باران بند نمی آمد
و تنهایی را نمی توانستم
از میان انگشت هایم بیرون بکشم
((بیتا علی اکبری))
برچسب:
نویسنده: مبین صالحی